|
شعر.عکس و حرف دل...
|
عشق تو خوابی بود و بس نقش سرابی بود و بس
این آمدن این رفتنت رنج و عذابی بود و بس
ای فلک بازی چرخ تو نازم
بی گمان آمدم تا که ببازم
حالا این آخر راهه
واسه من فرقی نداره
که تو باشی یا نباشی
پشیمونم،پشیمونم که
چرا دل به تو دادم
همیشه فکر میکردم
آخرش میرسی به دادم
واسه دلتنگیهام...
کاش رسم دوستی را ساده تر کنیم،مهربان تر،آسمانی تر کنیم
کاش میشد با صدای موج ها درد های آبی اش را بشنویم
کاش در نقاشی دیدارمان شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش مثل آب،مثل چشمه سار گونه نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از این جا میرویم کاش این پرواز را باور کنیم
فاصله ی چندانی با
جهنم نداریم...
در سرزمین غربت،مردن چه سود دارد؟؟
با مردمان بی دل،گفتن چه سود دارد؟؟
با آسمان خسته ، با ابر دلشکسته
با درد ریشه بسته،رستن چه سود دارد؟؟
بودم به عشق یاران،عمری در این بیابان
وقتی شقایقی نیست،ماندن چه سود دارد...
خسته شدم از این
اشتباه تکراری...!!!
ما برای جدایی توافق کردیم...
یک بار روحت را در خاک دمیدی من شدم
این بار روحت را بِمَک از من
میخواهم باز خاک شوم...
هرچه کردم بشوم از تو جدا بدتر شد
از دل ما برود مهرو وفا بدتر شد
مثلا خواستم اینبار موقر باشم
به جای «تو» بگوویم «شما» بدتر شد
آسمان وقت قرار من و تو ابری بود
تازه با رفتن تو نیز هوا بدتر شد
چاره دارو و دوا نیست که حال بد من
بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد
روی فرش دلمان جوهری از عشق بریخت
آمدیم پاک کنیم این عشق را بدتر شد
تکرار نشوند......